|
یک تکه خاک خوب خدا فرهنگی هنری ادبی
| ||
|
این پست را درست بعد از عید قربان می گذارم.
وقتی که حسین (ع) به قتلگاه رفته است و کاروان اسیران به شام رسیده اند. صدای طبل و شیپور و سنج از کوچه پس کوچه ها به گوش می رسد نوای نوحه خوانی طنین انداز است. بیرق های سیاه به نشانه ی عزاداری بر سر در خانه ها و تکایا بر افراشته شده، دسته جات سینه زنی و زنجیر زنی با آداب و رسوم خاص خودشان عزاداری می کنند. محرم آمد تا بازهم حسین (ع) همه ی انسان ها را مورد خطاب قرار دهد: اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید. محرم آمد تا بار دیگر پیام سرخ عاشورا در گوش هایمان طنین انداز شود. مگر نه این که: «کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا» نشان دهنده ی پیوستگى و تداوم جبهه ی درگیرى حق و باطل در همه ی زمان ها و مکان ها است. محرم آمد و باز در اندیشه ی حسین و فرزندانش، حسین و یارانش، حسین و قیامش، حسین و پیامش و حسین و فلسفه ی شهادتش سر در گریبان بردهام.
ادامه مطلب [ شنبه نوزدهم آذر 1390 ] [ 9:46 ] [ مرغک ]
يکی از اعياد بزرگ اسلامی است که در روز دهم ذيحجه هر سال برگزار می شود. در اين روز که حاجيان پس از وقوف در عرفات و مشعر به منی می روند و رمی جمره می کنند. يکی ديگر از واجبات حج که قربانی کردن ( شتر يا گاو و يا گوسفند) است را انجام می دهند و اين روز را جشن می گيرند، گاو و شتر و گوسفند قربانی می کنند و به دوستان و مستحقان می دهند و نماز مخصوص عيد خوانده می شود. مراسم اين عيد در شيراز به طرز بسيار با شکوهی برگزار می گردد. اين عيد را عيد قربان می نامند و معتقدند که اين روز همان روزی است که حضرت ابراهيم خواست پسرش اسحق را (که او را سماعيل می نامند ) برای خداوند قربانی کند. از چند روز قبل از فرارسيدن اين عيد، هر خانواده ای سعی می کند گوسفندی خوب خريداری کند تا آن را قربانی نمايد و به همين دليل هم آن را گوسفند قربانی می نامند .آنها از اين گوسفند خيلی خوب نگاهداری و مراقبت به عمل می آورند گوسفند مزبور بايد کاملاً سالم باشد و هيچ نوع لک يا خالی نداشته باشد تا نموداری از پاکی و پاکدامنی اسحق باشد. روز عيد که فرارسيد قربانی را که با نوارهايي از پارچه هايي رنگارنگ و مهره های الوان و چيزهای ديگر تزيين می کنند و صورت و دست و پا و ساير قسمت های بدنش را با حنا رنگ می کنند. همسايه ها متقابلاً به ديدن يکديگر می روند و با ادای جمله عيد شما مبارک به هم تهنيت و تبريک می گويند.
وقتی گوسفندان قربانی ذبح شد، بدن آن را قطعه قطعه می کنند و به دوستان و اقوام و افراد فقير می دهند. بعضی ها هيچ چيز از آن را برای خود نگاه نمی دارند، اما همه مسلمانان خود را موظف می دانند که مقداری از گوشت حيوان قربانی شده را به افراد فقير بدهند تا بتوانند غذای خوبی با آن درست کنند. در اين روز ايرانی ها غزليات و اشعاری را که به مناسب اين عيد سروده شده اند و از حفظ دارند، مرتباً در کوچه و خيابان می خوانند و سراسر اين روز در شيراز به جشن و شادمانی می گذرد .
یک نفس یاد خدا
سعی مروه و صفا
زیر ناودان طلا
قسمت ما و شما
عید قربان مبارک
[ دوشنبه شانزدهم آبان 1390 ] [ 0:38 ] [ مرغک ]
گزارش ویژه برنامه " قابی از روشنایی" در مرکز شماره 22 تهران حالا بگو: «من میتوانم»
وارد سالن که می شدی، یکهو توی قاب قرار می گرفتی. یک قاب، پر از روشنایی. قاب را که بگیری و از پله های سفید نردبان بالا بروی، می توانی؛ آری تو می توانی به سیب سرخ آرزوهایت برسی. به شرط این که فانوس را با خودت ببری! درست راس ساعت30/10 سالن پر شده بود از اعضای پسر و دختر نوجوان. آن ها قبل از ورود به سالن، همراه با هم از نمایشگاه تابستان و آثار بچه ها دیدن کرده بودند. جالب این جا بود که هر بخش را که مشاهده می کردند، یاد خاطره هایی از لحظه های گرم تابستان می افتادند. میان سالنی پر از نوجوانی، برنامه با تلاوت قرآن توسط یکی از اعضای خوب مرکز آغاز شد. صدای قرائت قرآن توی سالن پیچید. مجری آرزو کرد، خداوند همه ی نوجوانان ایران زمین را در پناه قرآن حفظ کند. سپس سرود جمهوری اسلامی ایران توسط یکی از دختران نوجوان با فلوت نواخته شد. اجرای خوب سرود شور و نشاط را در برنامه و غرور و افتخار را در سینه ها جاری کرد. مجری این گونه شروع کرد: آینده همین امروز آینده همین فرداست آینده همین ساعت آینده همین حالاست روز و شب فرداها آینده دور توست آینده نزدیکت هر لحظه عبور توست ادامه مطلب [ یکشنبه هشتم آبان 1390 ] [ 8:43 ] [ مرغک ]
به نام خدا روز نوجوان هشتم آبان ماه در کشورمان به نام روز نوجوان نامگذاری شده است.در چنین روزی شهید محمدحسین فهمیده ،نوجوان بسیجی ،برای مقابله با دشمن بعثی،نارنجک به کمر بست و خودش را زیر تانک عراقی ها انداخت تا نشان دهد که در راه دفاع از میهن اسلامی، از بذل جانش هم دریغ ندارد ؛ زیرا معتقد بود: جان چه باشد که نثار قدم دوست کنند این متاعی است که هر بی سروپایی دارد یاد این نوجوان شهید را گرامی می داریم و بر روان پاکش درود می فرستیم و از پروردگار یکتا می خواهیم که او را با انبیا و اولیا محشور گرداند. اما درباره ی نوجوانی چه می توان گفت؟نوجوانی دورانی است که هر انسانی آن را تجربه می کند تا به بزرگسالی برسد.دورانی است که جسم و روح انسان شروع به رشد وتکامل می کند و انسان نسبت به خود و محیط پیرامونش دیدگاهی تازه می یابد. ...... مژده مژده به مناسبت روز نوجوان پنج شنبه ۰۵/۰۸/۱۳۹۰ ساعت ۳۰/۱۰ الی ۱۲ در مرکز۲۲ کانون پرورش فکری ویژه برنامه ای مخصوص نوجوانان برگزار خواهد شد. منتظر حضور سبزتان هستیم.
[ سه شنبه سوم آبان 1390 ] [ 12:51 ] [ مرغک ]
این روزها روزهای بسیار خوبی است چرا که میلاد امام رضا (ع) است. یادمان باشد: نه بلیط قطار می خواهد نه هواپیما باد که باشد کبوتر سلام تو را می نشاند بر آبی گوهرشاد. یکی از جشنواره هایی که در طول تابستان اعضای کودک و نوجوان مرکز دختر و پسر در آن شرکت کردندُ جشنواره کبوتران حرم بود.دل نوشته، متن ادبی و داستان های اعضای مرکز در گروه های کودک و نوجوان به استان سمنان دبیرخانه ی کبوتران حرم فرستاده شد. در روز 7 مهر ماه از عده ای از اعضا و مربی مرکز که اثر فرستاده بودند به عنوان میهمان ویژه دعوت به عمل آمد. در آن برنامه امیرحسین خسروجردی، عضو کودک مرکز؛ یکی از برندگان مسابقه ضمن دریافت تقدیرنامه و جایزه ی نقدی، اثر خود را قرائت نمود. این همان اثر امیرحسین است. بخوانید. به نام خدایی که مهربان است و امام های مهربانی را برای ما آورد . که یکی از آن ها امام رضا است .
آرزو های من و امام رضا (ع) من و پدرم و مادرم یکی از آرزوهایمان این بود که برویم کربلا . من آن موقع به مدرسه می رفتم ، پدرم به مشهد رفت و از امام رضا خواست که برویم کربلا و آرزوی من ، پدرم ، مادرم و مادر بزرگم برآورده شد . عید امسال به کربلا رفتیم و در اول تابستان امسال به مشهد رفتیم و از امام رضا تشکر کردیم و زیارت خوبی کردیم و همیشه از ایشان سپاس گذاریم . امیرحسین خسروجردی 7 ساله
به امید درخشیدن بیشتر کودکان و نوجوانان در عرصه های مختلف. میلاد امام رضا(ع) بر همه مبارک مثل پروانه در طواف بهار خوش به حال کسی که زائر توست خوش به حال کسی که وقت غروب یاکریم دلش مسافر توست. [ دوشنبه هجدهم مهر 1390 ] [ 10:58 ] [ مرغک ]
دل بسته به سكه هاي قلك بوديم! دنبال بهانه هاي كوچك بوديم! روياي بزرگ تر شدن خوب نبود! اي كاش تمام عمر كودك بوديم! چه مبارك روزي است روز جهاني كودك اين روز را به همه ي مربيان، كودكان ديروز؛ تبريك مي گويم. كودكان ديروزي كه روزها و لحظه هاي سبزي مي سازند براي كودكان امروز... همه ی روزهای سال مال شماست
دنیای کودکی، دنیای پر از شادی است،دنیای آشتی و دوستی، دنیای پر از حرف های خوب و شنیدنی است، پر از آرزوهای خوب من برای او و دعاهای صمیمانه تو برای من، دنیای غم های کوچکی که به شادی های بزرگ بدل می شوند و دشمنی هایی که نیامده فراموش می شوند. در این دنیا می توان ساعتها دنبال مورچه ها راه بیفتی و با آن ها حرف بزنی، توی حیاط برای گنجشک ها خورده های نان بریزی یا زمستان ها وقتی برف می بارد صندوق چوبی کوچکی را روی پشت بام بگذاری تا گنجشک ها توی آن لانه کنند و یخ نزنند، می شود هزار تا کلمه ی قشنگ را در جعبه خالی گذاشت و هدیه داد، می شود از شوق داد زد حتی گریه کرد. دنیای کودکی یعنی هروقت دلت گرفت دستت را به سوی آسمان بلند کنی و ستاره بچینی، روی ابرها بخوابی و با ماه تاب بازی کنی، اصلا می توانی هروقت دلت گرفت یک نامه ی طولانی به خدا بنویسی و فردا صبح هم منتظر جوابش باشی، آخر در کودکی، خدا یعنی نزدیکترین دوست . می توانی کنار حوض بروی و شعر اول کتاب فارسی را با غلط و بلند برای ماهی ها بخوانی، می توانی توی کوچه بازی کنی و به هر کس رد می شود سلام کنی و لبخند بزنی بی آنکه بدانی او کیست. دنیای کودکی یعنی همیشه پرواز و پریدن، گفتن قصه های خوب با آخری خوش، خواندن شعرهای شیرین، جشن عروسی برای عروسک ها گرفتن، نگاه های قشنگ به معمولی ترین چیزها و شوق بی حد از گرفتن عیدی، لذت یک مهر صدآفرین توی دفتر مشق. کودکی یعنی یک کوچه چراغانی پر از گل و نور و خدا، کودکی یعنی دنیا پر است از آدم های خوب، کودکی یعنی سلام، لبخند و خوشی های تمام نشدنی.
بیانیه روز جهانی کودک به نام خدای بچه ها سلام به همه ی آدم بزرگ ها من می خواهم از طرف تمام بچه های دنیا به تمام آدم بزرگ ها بگویم که: ما بچه ها با تمام عروسک ها و توپ های دنیا قرارداد دوستی داریم پس بگذارید با آن ها حرف بزنیم و با آن ها بازی کنیم. ما بچه ها خیلی وقت ها به آسمان ها نگاه می کنیم، به ابرهای آبی که شکل های زیادی دارند. و به پرنده ها وقتی توی آسمان پرواز می کنند. برای اینکه تمام این ها را ببینم آسمان صاف و بدون دود می خواهیم. لطفا آسمان آبی را از ما نگیرید . ما بچه ها توی خیابان ها، میدان ها و روی دیوارها چیزهایی می بینیم که دوست نداریم. کاش روزی برسد که توی همه ی خیابان ها و دیوارهایش گل و شعر و قصه باشد. شما بزرگترها همیشه مراقب سلامتی ما هستید، اما گاهی این را فراموش می کنید و چیزهایی می سازید که برای ما ضرر دارد. لطفا حواستان را جمع کنید. ما بچه ها آرامش و امنیت را دوست داریم. از صداهایی که ما را می ترساند بدمان می آید. از جنگ بدمان می آید. از اینکه آدم ها همدیگر را دوست نداشته باشند بدمان می آید. کاش روزی برسد که همه همدیگر را دوست داشته باشند. و به امید آن روزی که همه ی روزها روز ما بچه ها باشد. امضا: همه بچه های دنیا
به قطار کودکی که روبرویمان در حرکت بود نگاه کردیم. کودکی برایمان دست تکان می داد. چشم هایمان از اشک پر شد. کاش می توانستیم دوباره کوچک شویم.
بچه های پاکدل، بچه های مهربان، چشمه های زندگی، روشنیهای جهان، غنچه های آرزو در گلستان امید، سرخگونه یا سیاه زردگونه یا سفید، قلب امروز جهان زنده از مهر شماست، چشم فردای جهان روشن از چهر شماست.
[ دوشنبه هجدهم مهر 1390 ] [ 10:52 ] [ مرغک ]
امروز ۲۵/۰۵/۱۳۹۰ کار دو گروه سرود از مرکزمان (گروه دختران و پسران مرکز)، که مدت ها بود نزد یکی از همان صورتی پوش های خستگی ناپذیر به تلاش و تمرین مشغول بودند، توسط کارشناسان این رشته بازبینی شد. جالب این جا بود که گروه پسران چند نمره ای از دختران بیشتر شده بودند. آن قدر باد به غبغب انداخته بودند که بیا و ببین. این دو گروه به جشنواره ی استانی راه پیدا کردند. برای هر دو گروه در جشنواره آرزوی موفقیت می کنیم.
[ سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390 ] [ 23:42 ] [ مرغک ]
رمضان به نیمه رسیده است. به همین زودی پانزده روز از سحرگاه های پر از عطر خوش دعا و ربنا ربنا گفتن های بندگان مخلص خدا می گذرد. پانزده روز از پایین آمدن فرشته ها موقع افطار، همان لحظه ی خوب دعا؛ می گذرد. گذشتن مثل برق و بادِ این پانزده روز شاید برایمان ناراحت کننده باشد. اما دلمان را به روزهای باقی مانده خوش می کنیم و نیز علی الخصوص به مولود این روز. یعنی امام حسن مجتبی (ع) . میلادشان مبارکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بیایید با ایشان بیشتر آشنا شویم: پيشواى دوم جهان تشيع كه نخستين ميوه پيوند فرخنده على (ع) با دختر گرامى پيامبر اسلام (ص) بود، در نيمه ماه رمضان سال سوم هجرت در شهر مدينه ديده به جهان گشود. حسن بن على (ع) از دوران جد بزرگوارش چند سال بيشتر درك نكرد زيرا او تقريباً هفت سال بيش نداشت كه پيامبر اسلام بدرود زندگى گفت. پس از درگذشت پيامبر (ص) تقريبا سى سال در كنار پدرش امير مومنان (ع) قرار داشت و پس از شهادت على (ع) (در سال 40 هجرى) به مدت 10 سال امامت امت را به عهده داشت و در سال 50 هجرى با توطئه معاويه بر اثر مسموميت در سن 48 سالگى به درجه شهادت رسيد.
شناخت مختصرى از زندگانى امام حسن(ع) فريادرس محرومان در آيين اسلام، ثروتمندان، مسئوليت سنگينى در برابر مستمندان و تهيدستان اجتماع به عهده دارند و به حكم پيوندهاى عميق معنوى و رشته هاى برادرى دينى كه در ميان مسلمانان بر قرار است، بايد همواره در تأمين نيازمنديهاى محرومان اجتماع كوشا باشند. پيامبر اسلام (ص) و پيشوايان دينى ما، نه تنها سفارشهاى مؤكدى در اين زمينه نموده اند، بلكه هر كدام در عصر خود، نمونه برجسته اى از انساندوستى و ضعيف نوازى به شمار مي رفتند. ادامه مطلب [ سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390 ] [ 23:40 ] [ مرغک ]
روی طبقه ی بالای قفسه ی کتاب ها نشسته ام و به ساعت نگاه می کنم. همان ساعتی که سارا و دارا در وسطش جا خوش کرده اند. میزهای گُلی و صندلی های سبز و نارنجی مرتب و منظمند. کتاب خانه در آرامش کامل به سر می برد و فقط صدای تیک تاک ساعت شنیده می شود. با خود می گویم:« این جا بدون آن ها خیلی سوت و کور است.» دور کتاب خانه چرخی می زنم. بعد می آیم می نشینم توی قفسه کتاب، درست روبروی در شیشه ای و همین طور فکر می کنم به مربیان مهربان، دخترها و پسرهای دوست داشتنی و کتاب های تازه که روی جلدشان عکس من را هم مثل همیشه چاپ کرده اند. یکهو دستگیره ی در می چرخد. زنی با لباس صورتی وارد می شود و پشت میز کتابدار می نشیند. خوب می شناسمش. همان مربی ای است که دیروز علی و محمدجواد درباره اش حرف می زدند. خودم شنیدم که می گفتند:«با این که این روزها خیلی خسته می شود، اما همیشه لبخند می زند.» آن ها راست می گویند. همه ی این صورتی پوش ها همین طورند. مهربان، خلاق و عاشق کارشان و همچنین بچه ها. هنوز چادرش را درنیاورده است که رایانه را روشن می کند. بعد برگه های پژوهش اعضا را برمی دارد و بلند می گوید: «باید امروز دیگر، قبل از این که سر برسند، کارهای عقب افتاده ام را انجام بدهم.» خدمات مرکز همین طور که دستمالی در دست دارد و درب شیشه ای مرکز را تمیز می کند، می خندد و جایی را به او نشان می دهد. چند پسر بچه ی شیطان می دوند و وارد مرکز می شوند. انگار مسابقه می دهند. برگه ها از دستش می افتند. آن ها کتاب هایشان را روی میز می گذارند و شروع می کنند به تند تند حرف زدن:«خانوم! امروز کاردستی داریم؟» خنده اش را پنهان می کند و زل می زند توی چشمانشان. پارسا می گوید:«نه بابا، امروز گروه امیر اینا قراره نمایششون رو اجرا کنن. مگه نه خانوم؟» نفسش را بیرون می دهد و با لبخند می گوید: «علیک سلام.» بچه ها سرشان را پایین می اندازند و می گویند: «سلام خانوم. کاردستی یا نمایش؟ کدومش؟» بعد همهمه ای گوش همه ی کتاب ها را پر می کند. مربی خیره نگاهشان می کند و می گوید: « بچه ها همه دور میز بشینند تا بگم قراره امروز چی کار کنیم!» همه می دوند و هورا می کشند. بال می زنم و می روم روی یکی از قفسه هایی که روبروی آن ها است می نشینم، تا اگر بخواهد قصه ای بگوید، خوب گوش بدهم. کاردستیشان را نگاه کنم و لذت ببرم از آن همه خلاقیت و یا... . به خود که می آیم می بینم غرق شده ام در هزاران قصه، معما، چیستان، نمایش و بازی. سر و صدا و خنده هایشان گوشم را نوازش می دهد. بهترین لحظه ها برای من، لحظه های آفرینش است. آن موقع که یک شعر و یا داستان از قلم کودکی جاری می شود و یا دست هایی نقشی را برکاغذ یا گِل می نشاند. آن وقت است که من اوج می گیرم و آواز می خوانم. «بچه ها! همه کتابهاشونو انتخاب کنن. اونایی که خودشون می رن، خداحافظ! کسانی هم که میان دنبالشون این جا بشینن و منتظر بمونن.» این جمله یا عبارت به این معنی است که ساعت 12 و موقع رفتن می باشد. چقدر زود ظهر شد. نگاه می کنم به حجم کتاب های برگشتی و فکر می کنم به کارهای عقب افتاده ی مربی مرکز. پسرهای نوجوان به طرفش می آیند و می گویند: «خانوم خیلی وقته که وب لاگ رو به روز نکردین!» آهی می کشد و می گوید: «باور کنین خیلی وقته که تو فکرشم ولی وقت نمی کنم.» این شد که تصمیم گرفتم امروز که روز خبرنگار است، کمکی به مربی مرکز کرده و خبرهای مرکز شماره22 کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان را از میلاد امام زمان (عج) که وب لاگ به روز نشده بود، برایتان بگویم که توی مرکز چه اتفاقات مهمی افتاد و شما بی خبر بودید. جای شما سبز... مهم ترین خبر این است که هر روز این جا یک استعداد کشف می شود، کسی یا کسانی خودشان را باور کرده و توانایی شان را لمس می کنند. طرح یک پیله، یک آیه، یک پروانه که در این مرکز بسیار موفقیت آمیز بود. برای اعضایی که در این طرح شرکت کرده بودند مشاهده ی یک کرم، بزرگ شدنش، پیله بستن به دورخود و نیز تبدیل شدن به پروانه بسیار جالب و جذاب بود.
اردوهای مختلف که ویژه ی دختران و پسرهای مرکز بود و هر کدام جداگانه برگزار گردید. از دلگشا گرفته تا سینما و تئاتر و اردوگاه.
میهمان تابستان امسال مرکز22 نویسنده ی محبوب، جناب آقای رضا امیرخانی؛ بود.اعضا از نزدیک با ایشان و کتاب هایشان آشنا شدند.
یک روز جشنواره ی خاله بازی داشتیم که ویژه ی کودکان دختر بود. همه یشان کلی ذوق کردند و بهشان خوش گذشته بود. نبودید که ببینید دخترهای دیروز دلی از عزا درآوردند.
یک روز هم جشنواره ی من و اسباب بازی هایم را برگزار کردیم، که ویژه ی کودکان پسر بود. پسرهای شیطون مرکز حسابی بازی کردند و گل گفتند و شنیدند.
اعضای توانمند در رشته های فرهنگی، هنری و ادبی در یک برنامه ی زنده ی علمی فرهنگی، در شبکه ی جام جم شرکت کردند. ما بچه های مرکزمان را که دیدیم حسابی ذوق کردیم و پُز دادیم.
راستی جلسه ای با یک گروه از کارشناسان شهرداری گذاشته شد. ایشان همکارانی بودند که در طرح نوی شمسه شرکت کرده داشتند و در رشته های هنری و ادبی قرار شد از اعضای توانمند مرکز استفاده کنند. البته از آن هایی که فقط در منطقه ی ۱۴ شهرداری سکونت داشتند.
و خلاصه علاوه بر فعالیت های روزانه ی کانون، یعنی درست کردن نشریات گوناگون، معرفی کتاب، بحث های داغ آزاد و بحث کتاب و درست کردن عروسک هایی با شیوه ای نو، معرفی وقایع، نوشتن داستان های زیبا و یک عالمه طرح و ایده ی نو و تازه! جشنواره ها و مسابقات مختلفی با موضوع رضوی در حال اجرا و برگزاری می باشد که همه ی اعضا و مربیان، با تمام توان در آن ها شرکت می نمایند. تازگی ها هم روی پانل خبر، این ها را نوشته اند: خدایا گفتم:«خسته ام!» گفتی:«لاتنقطوا من رحمه ا... .» گفتم:«کسی را ندارم!» گفتی:«نحن اقرب من حبل الورید .» گفتم:«فراموشم نکن!» گفتی:«فاذکرونی اذکرکم.» گفتم:«راه چیست؟!» گفتی:«انا هدیناکم اما شاکرا و اما کفورا! » گفتم:«نجات کجاست؟» گفتی:«رمضان! رمضان آمده است. آن را دریاب !» من خیلی فکر کردم، تازه از رمضان هم خبرها فراوان است ولی وقت ما اندک... راستی به شغل خبرنگاری علاقمند شدم، به نظر شما من خبرنگار خوبی می شوم؟
[ سه شنبه هجدهم مرداد 1390 ] [ 0:9 ] [ مرغک ]
کدامین شاخه گل زیبا را به خاطر تولدت تقدیم کنیم
که وجود نازنینت عطر تمام گل هاست ظهورت پایان دردهاست منتظر آمدنت تا بینهایت نشسته ایم مهدی جان
از طرف همه ی اعضا و مربیان مرکز۲۲ کانون پرورش فکری
گل نرگس جمکران یک گل نرگس دارد که وقتی جمعه می شود دلش را باز می کند و به آسمان نگاه می کند. در جمکران یک خانه بود. در این خانه پدر بزرگ و مادربزرگ بودند. آن ها پدر بزرگ و مادربزرگ سارا بودند. سارا رفت توی اتاق پدربزرگ تا با سجاده و تسبیح او نماز بخواند. که یکهو کبوتر سفیدی آمد و روی سجاده ی او نشست. و سارا با او نمازش را تمام کرد. وقتی نمازش تمام شد رفت کنار پنجره منتظر ماند. ناگهان از آسمان نوری آمد. همراه نور یک قاصدک بود. سارا سوار قاصدک شد. قاصدک رفت و رفت و رفت تا به یک جاده ی سبز رسید. از آن جا رد شدند و رسیدند به آسمان هفتم. آن جا تولد امام زمان (عج) بود. سارا با قاصدک و دیگر مهمان ها تولد امام زمان (عج)را جشن گرفتند.
زهرا حیدری وقتی که کلاس دوم دبستان بود.
گلدان خالی
خیلی وقت بود که سماور قل قل می کرد. - بی بی جان خونه اید؟ گلاب آمده با یک ظرف روغن جوشی.بی بی جان نگفت که هنوز قرص قند می خورد. بشقاب پر از نان های روغنی را گرفت و زمزمه کرد: خدابیامرزدش، مرد خوبی بود. گلاب که می رفت نگاه کرد به حیاط: بی بی جان مهمون دارین؟ بی بی لبخند زد و گفت:«آب و جارو کردم که بیاد.امروز می رم چراغ برات. تو رفتی؟» گلاب پر چادرش را باز کرد و گفت:«دیروز رفتیم، امروز هم با شما می یام. ساعت چهار خوبه؟» بی بی جان صدای در را که شنید چرخید به طرف گلدان خالی، فرو بردش تو آب حوض. ماهی های قرمز کنار دستش یک لحظه جمع شدند و بعد رفتند گوشه امن آب. نگاه کرد به عکس حاج صادق توی قاب آن طرف تر مهدی با لبخند نگاهش می کرد. دست کشید روی عکس. خندید و گفت:«وقتی بیاد لابد خبری هم از تو می یاره برام. گلدان را گذاشت لب پنجره. دستی کشید روی تراشهای بلور.حتما می آمد…… ***
گلاب، ظرف حلوا را از دست بی بی جان گرفت. آهسته گفت:چه چارقد خوشگلی! به به … چه بوی خوبی پیچیده توی حیاط. بی بی جان نگاه کرد پشت سرش و گوشه چارقد گلدارش را مرتب کرد. در را که می بست چشم دوخت به گلدان لب پنجره. چیزی به گلاب نگفت. مگر باور می کرد درست وسط تابستان سه شاخه گل نرگس، نشسته باشد توی گلدان؟
ملیحه حیدری
چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی چه بغض ها که در گلو رسوب شد نیامدی خلیل آتشین سخن تبر به دوش بت شکن خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی برای ما که خسته ایم نه ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام دوباره صبح ظهر نه غروب شد نیامدی
[ یکشنبه بیست و ششم تیر 1390 ] [ 23:9 ] [ مرغک ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||